تبليغاتX
فردی عاشق تشنه آزادی

فردی عاشق تشنه آزادی

شخصی

این وبلاگ جدیدم برای دریافت مطالب زیبا و به روز سیری به این وبلاگ بزنید

 

 

 ثwww.error2sty.blogfa.com

   

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت1:46توسط سه یوان |

به قه د بالای چاوه روانی


به قه د زه جری دواهه نا سه


به قه د بلیندایی ئا سمان


به قه د ئه شق و نازی چاوانی خور


ب...ی...ر...ت د...ه...ک...ه...م


ئیجگار زوو زوو


به ره شایی پرچی شه وگار


چاوه ریتم وه کو به هار

   له تو لقی نوور و

       
له من بوغزی هه لزنین


له تو سره وتن وله من  
خه یالی هه لوه رین   
له تو.......له من ......
   رزگارم که       
 وه خته ئه رابه ی مه رگ  
 به جه سته مدا بکا عبوور  
 به ردی قامه ت شکا
 بووم به غوبار  
  ده رفه تی  
 ته نیا ده رفه تی

 

       بهار عضو انجمن شاعران مرده   

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت21:1توسط سه یوان | |

               

چون ئه توانم عه شقی تو له دلم ده ر که م

چون بتوانم گوزه له ی دل له خه م پرکه م

 یا خو چاوم له سه رنجی تو ببه ستم

نانا ئه بی به بزه ی تو شه وم روژکه م

 نانا تو له هوده ی دلم ناچیته ده ر

هه ر چه ند تو له ژینی خومت کرد ده ر به ده ر

 وه ره سه فه ر که ین پیکه وه بو شاری عه شق

 بی سه رو شوین ماوم له م ده شته هاوسه فه ر

 

چطور می تونم عشق تورو ازدلم بیرون بکنم                      

چطور میتونم کوزه ی دلم رو از غم پرکنم                            

یا چشمام رو از نگاه کردن به تو بازدارم                                

نه نه من میخوام با لبخند تو شبم رو به روز برسونم                     

نه نه تو رو نمیتونم از کلبه دلم بیرون کنم                    

   هرچی از زندگیم دربدرم کردی                                      

بیا تا شهر عشق با هم سفر کنیم                                       

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت19:23توسط سه یوان | |

حه زو تاسه م بوهینای

گولی بی وه فاییت ناشت و ناردت بوم

خه لاتم خوشه ویستی بوو

خه لاتت بی وه فایی بوو

تو خوا که سم

هه ر بو جاری

ده ستم بگره و

شوشه ی دلم مه شکینه

ولامی عیشوه ی ئه سرینم بوبینه

یا خو برو واز له حالی زارم بینه

که من خنکاوی تامه زروم

که من ته نیا به ته مای توم

عزیزم

یادت میاد اون وقتا که

گل سرخ اشتیاق رو هدیه کردم

گل بی وفایی رو کاشتی و برام فرستادی

هدیه من عشق تو بود

هدیه تو بی وفایی

تنها کسم.خدا را

فقط یک بار

دستام رو بگیر

شیشه دلم رو نشکن

جواب اشکام رو بده

که من غرق اشتیاقم

که من تنها در انتظارت نشسته ام

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت18:52توسط سه یوان | |

    

                                  

                                      به قاب پنجره ام كه شك كردم 

                                          نگاهم به شيشه ثانيه ها برخورد

                                               صدايم از حاشيه فرياد گذشت

                                                    نام من از اسامی خوب ها خط خورد

                                                        چكمه هايم از غزل و حادثه ها پر شد

                                          فاصله شبانه ام تا خورشيد

                                       بين خاطره ها گم شد

                                 از سفر پنجره ام كه برگشتم

                                    ماند يك قاصدك و يك من و آن جاده پير

                                             انتخابم ميان ثانيه ها

                                                 همين لحظه هاي آخر شد.  

 

   

                        

روزهايي كه بارون مياد هر چند تا دونه بارون جمع كردي دوستم داري  

هر چند تا كه نتونستي جمع كني دوست دارم .    

ئئسه یوان عضو انجمن شاعران مردهئئ

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت0:39توسط سه یوان | |

 

   

  اگر اشک بودم با چشمان خیسم دستان تو را میبوسیدم

اگر عشق بودم در قلب مهربانت خانه ای پیدا میکردم  

اگر یاد بودم ...یاد تو را همیشه داشتم

 

 

داستان غم انگيززندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند 

اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند

 تبسم نگاه تو نشان عشقي آشناست ...!

 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

 

 سه یوان عضو انجمن شاعران مرده من

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

    

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت0:35توسط سه یوان | |

پرسيد: بخاطركي زنده هستي؟

 

با آنكه دلم مي خواست با تمام وجودم

 

دادبزنم "بخاطرتو"

 

بهش گفتم: بخاطرهيچ كس.

 

 پرسيد: پس بخاطرچه زنده اي؟

 

با آنكه دلم فرياد مي زد"بخاطرتو"

 

بايك بغض غمگين گفتم:

 

بخاطر هيچ چيز.

 

ازش پرسيدم: تو بخاطر چي زنده اي؟

 

در حالي كه اشك درچشمانش جمع شده بود

 

گفت: بخاطركسي كه بخاطرهيچ،زنده است.

 سوماعضو انجمن شاعران مرده

    

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت0:15توسط سه یوان | |

     

فردی در خیابان در حال راه رفتن ،در یک لحظه به یاد می آورد که قرار ملاقات مهمی را فراموش کرده است و آنگاه شروع  به دویدن می کند یک نفر دیگر نیز  این موضوع برایش اتفاق می افتد او نیز شروع به دویدن می کند مردم نظاره گر این صحنه همه شروع به دویدن می کنند  از یکی از آنها می پرسم چه اتفاقی افتاده است ،هما نطور که بر سرعت خود می افزاید می گوید :سد شکسته شده است ،ودر عرض چند دقیقه همه  در حال فرار کردن هستند و می خواهند خود را از محلکه نجات دهند .وقتی که آنها متوجه می شوند که هیچ سدی شکسته نشده است احساس حماقت می کنند اما اگر سد شکسته شده بود و آنها با جماعت همرنگی نکرده بودند آیا مرتکب حماقت بیشتری نشده بودند ؟

چندین آزمایش در روان شناسی اجتمایی اشاره به این نکته دارد که نا همرنگ بودن ممکن است مدت ها بعد مورد تمجید و تحسین قرار بگیرد و یا در فیلم و ادبیات به صورت نماد در آیند اما معمولا به هنگام اعمال نا همرنگ ،کسانی که خلاف خواسته ی آنها عمل شده است به آنان احترام نمی گذارند .

همانطور که بسیاری از سیاست مداران در زمان خود به ناهماهنگی هایی دست زدند که شامل امتناع ورزیدن از رای دادن ،و کناره گیری از حزب های سیاسی خود که موجب انتخاب آنها شده بودند ،با واکنش آنی بسیاری از اطرافیان و همکاران مواجه شدند اما سال ها بعد جان اف کندی در کتابی تحت عنوان "سیمای شجاعان"آن سیاست مداران را به خاطر شجاعتشان در مقاومت در برابر فشارهای شدید و خود داری از همرنگی ستود .

البته هیچ گاه نمی توان ادعا کرد که همرنگی همیشه سازگارانه و نا همرنگی همیشه نا سازگارانه است گاهی موقعیت های اجتناب ناپذیری وجود دارد که همرنگی در آن مصیبت بار و اسفناک است .

می توان گروه پیرامون هیتلر را نمونه ای کامل از همرنگی توصیف کرد که در تخطی مجاز نبودند ودر بین آنها بدترین اعمال نیز معقول به نظر می رسد .فقدان سر پیچی و مخالفت نشان دهنده توهمی از اتحاد و یگانگی بود و مانع از این می شد که فرد امکان وجود راه حل های دیگری را به مخیله ی خود راه بدهد .

همرنگی را می توان تغییر در رفتار یا عقاید در نتیجه ی اعمال فشار واقعی یا خیالی از طرف فردی دیگر یا گروهی از مردم تعریف کرد .

شما داوطلب شده اید که در یک آزمایش مربوط به قضاوت ادراکی شرکت کنید با چهار نفر دیگر وارد اتاق می شوید آزمایشگر خط مستقیمی (خط (x را نشان می دهد ،بعد 3 خط دیگر (الف،ب،ج) را نیز همزمان برای مقایسه با خطx به شما نشان می دهد . وظیفه ی شما این است که قضاوت کنید کدامیک از این 3 خط از نظر طول به x نزدیک تر است ،این قضاوت به نظر شما خیلی ساده می نماید.

برای شما کاملا روشن است که خط ب جواب صحیح است و هنگامی که نوبت به شما برسد خواهید کفت :که ب جواب درست است ،اما نوبت پاسخ گویی شما نیست .مرد جوانی که نوبت اوست به خط ها نگاه می کند و خط الف را انتخاب می کند دهان شما از حیرت باز می ماند و با شگفتی به او می نگرید و با خود می گویید او باید کور یا بی شعور باشد . حالا نفر دوم نیز خط الف را انتخاب می کنند و باز با خود می گویید هر دو آنها کور یا بی شعورند .اما نفر بعد نیز خط الف را انتخاب می کند شما بار دیگر به خط ها نگاه می کنید و با خود زمزمه می کنید :نکند این منم که بی شعورم و سر انجام پس از پاسخ نفر  چهارم نوبت شما می رسد که جواب بدهید شما نیز اظهار می دارید که خط الف است من از اول هم می دانستم .

4 نفر اول که پاسخ نادرست دادند در استخدام آزماینده بودند و روی یک جواب نادرست توافق کرده بودند ،قضاوت ادراکی بسیار سهل و ساده بود و هنگامی که افراد در معرض فشار گروهی نبودند هیچ گونه اشتباهی مرتکب نشداند.

نتیجه ی حاصل ازاین آزمایش  را می توان مصداق این ضرب المثل قدیمی ما ایرانیان دانست "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو " اما امیدوارم سعی کنیم در زندگی روزه ودر مورد انتخابات آینده برای چندمین بار مرتکب این اشتباه نشویم و کاری را انجام بدهیم که از نظر ادراکی درست است .

 

با اقتباس از روان شناسی اجتماعی

الیوت ارونسون

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت18:3توسط سه یوان | |

گاهی اوقات آنقدر اطرافیانت زیادشده اند  و دایره ی ارتباطاتت گسترده که کلافه می شوی !

گاهی اوقات خیلی از آنها یا نه ،یکی دوتا از همین آدم ها ،آدم های اصلی زندگیت می شوند و آنقدر دلبسته ی لبخندشان می شوی که اگر نخندند دنیا برایت تمام می شود .

گاهی اوقات نمی دونی کجای دنیاشون قرار گرفتی ! اما می دونی که اونا همه ی دنیای تو شدن!

 گاهی اوقات دلت از بی معرفتی هاشون می شکنه اما باز هم نمی دونی کجای زندگی شون هستی!؟

 گاهی اوقات حس می کنی به بعضی از همون آدمایی که وارد دایره ی گسترده ی ارتباطاتت شدن زیادی فکر می کنی؛ در حالی که اونا تو دنیای خودشونن وتنها وقت های خارج از جلسه ودور از هیاهو وخسته وگرفتشون ماله تو گاهی اوقات اون آدما تنها ناله هاشون ماله تو ،گله هاشون از نرفتن ها، ندیدن ها تنها این هاست که مال تو اما بازم ناراضی نیستی!!!!!

 اگر تو توی دنیایه اونا نیستی مهم نیست مهم اینه که اونا دنیای تو شدن، تو حتی توی جلسه توی هیاهو وشلوغی های اطرافت وخلاصه توی هر لحظه به فکرشونی غلط یا درستشو شاید کسی نمی دونه اما تو فقط به اونا فکر می کنی به این که الان کجان ؟چی کار می کنن؟ اما اونا وقت فکر کردن به این چیزارو ندارن!! چون اونا توی اون لحظات وقت خالی ندارن، شاید گاهی دلگیر می شی و دلتو می زنی به دریا وبه خاطر دلشوره هات ازشون یادی می کنی اما با جمله های تکراری باز هم، میری توی وقت اضافه این وقت اضافه ها نه زمان دارند و نه مکان اما همه ی آدم های خوب وقت اضافه دارن که واسه تو تعریف نشده است. تو آنقدر غرق اونا هستی که وقت نداری حتی به کارهای روزمره ی خودت برسی اما اونا که مثل تو نیستن زندگیشون برنامه ریزی شده است؛ پس برای همه ی وقت های اضافی زندگی شون به آدم های اضافی مثل تو نیاز دارن!!

 حالا چی می شه اگه تو یه ذره ،فقط یه ذره ،اضافی باشی ؟آسمون به زمین می آد؟ مگه اونا بیکار بودن که دنیای تو شدن که تو نمی خوای آدم اضافیه وقت اضافشون باشی ...

برو بابا حال داری .زندگی خیلی ها توی وقت اضافه است تو هم یکی مثل اونا پس این قدر غر نزن بی خیال یا از زندگیت ببرشون بیرون یا بی خیال شو وتنها تو وقت اضافه هاشون همراهشون باش بدونه این که بدونن دنیای تو شدن  ...

یاس عشق سه یوان  عضو انجمن  شاعران  مرده  یاس عشق

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت17:31توسط سه یوان | |

می دانم برای این حرف ها کمی دیر شده است اما ....

اکنون  در حالی با شما صحبت می کنم که امتحان های پایان ترم  را به پایان رسانده ام و از این بابت بسیا ر خرسندم.یکی نداند خیال می کند شاخ غول را شکسته ام اما به هر حال از این که همه چیز تمام شد خوشحالم، بگذریم چند وقتی بود آپی نداشتم .راستش را بخواهید چند وقتی هست که حوصله ی هیچ کاری را ندارم ،احساس می کردم که درسم تمام شود  کلی کار عقب مانده  دارم که انجام بدهم اما حالا حتی  حوصله ی کارهای روزمره ی خودم  را هم ندارم .

 روزی که خیلی خوشحال اسمت را توی روزنامه می بینی ، فکرمی کنی به همه ی چیزهایی که می خواستی رسیده ای اما زهی خیال باطل ،خوشحالی که بالاخره توانستی وارد مرحله ی جدیدی از زندگی شوی  اما باز هم زهی خیال باطل ،با خودت زمزمه می کنی که  مهم نیست کدام دانشگاهی مهم این است  که تاثیر گذار باشی ،متاسفم از این تکرار اما زهی خیال باطل وارد دانشگاهی می شوی که پیشینه ی چندان خوبی ندارد ، با اعتماد به نفس کامل می گویی ما این دیدگاه را تغییر می دهیم .اما کجاست آن روحیه ی انتقادی پس برای فحش بیشتر زهی خیال باطل دانشگاه خیلی چیزها به ما یاد می دهد از سر به سر گذاشتن استاد و دک کردنش از کلاس با شیوه هایی بسیار مدرن گرفته  تا دست انداختن لمپن ها و بی قواره هایی که گمان می کنند خیلی می دانند اما هیچ نمی دانند .

دانشگاه خیلی چیز ها به ما یاد می دهد اینکه اگر هم اتاقی ات خود سوزی کرد آن هم با 20 لیتر بنزین مقصر دانشگاه نیست ،مقصر خودش است پس صدایت در نیاید یا  وقتی یکی از هم کلاسی هایت را زیر می گیرند ودر می روند واو تا صبح کنار خیا بان جان می دهد مقصر خودش است که قوانین راهنمایی و رانندگی را بلد نیست. دانشگاه خیلی چیزها به ما یاد می دهد مثلا این که اگر برادر مدیر گروهت همکلاسیت بود و به تو پیشنهاد ازدواج داد اصلا قبول نکن چون اگر قبول کردی و فهمیدی مردک زن وبچه دارد و قصدش چیز دیگری بوده با شال گردن خفه ات می کند وبه دلیل همان قوانین مسخره ی دیه ی زن نصف مرد وغیره وذالک اعدام هم نمی شود وراست راست در خیابان راه می رود.تازه این ها تنها بخش نا چیزی ازچیز هایی است که ما یاد گرفته ایم .استاد زحمتکشی که دلش به حال من دانشجو می سوزد را با حسادت های بچه گانه به مسلخ حراست می برند و پس اززرزدن های زیادی ازمعذور بودن برای حضور دوباره اشان حکم اخراجش رامی دهند آخ که چقدر دلم پر است از دانشگاه و دانشگاهیان فرهیخته ی مملکت ،به راستی چه باید کرد ؟

به یاد می آورم نشریات دانشجویی را که به دلیل تاثیر گذار بودنشان تعطیل می شدند ؛سردبیر و تحریریه ی آن تا پای تعلیق شدن می رفتند، آخر مجبور می شدند یکی دو هفته ای را به دفاع از مطالب بپردازند ؛ پس از نا امید شدن از فهم وشعور مسئولین به هرشکرخوردنی شده خودشان را از اخراج شدن نجات دهند و تنها به یک تعهد و درج در پرونده بسنده کنندآنگاه مانند یابو به راه خود ادامه دهند و به پاس کردن یک مشت واحد مسخره بپردازند. این حداقل کاری بود که بعد از آن همه دردسر می شد انجام داد. تا جایی که می توانستند پولت را به هر بهانه ای که شده می ستاندند و تو حق اعتراض هم نداشتی چرا که قطعا با این پاسخ رو به رو می شدی که اینجا  دانشگاه دولتی نیست که هر سازی بزنید ما برقصیم اینجا همه ی مخارج به عهده ی خود دانشجو است.

برای کاغذ و قلم وروزنامه ای که خودمان سر کلاس می بردیم باید پول واحد عملی می دادیم ،چرا؟ چون آقایان گردن شان کلفت است و اعتبارشان بیشتر آخ که به یاد قوانین مسخره ای می افتم که به کرات در آن تاکید شده است تحصیلات دراین  نظام  رایگان است و فحش ناموس می دهند بر باعث وبانی درس نخواندن جوانان در رژیم سابق ،این نکته را فراموش کرده اند که درست است تحصیلات برای همه آزاد است اما برای یک مدرک مذخرف که به خاطرش جلویت آب دهانی هم نمی اندازند به اندازه خون پدروهفت جد وآبادت باید پول بدهی که آخرش چه ؟هر ننه قمری به خودش اجازه بدهد دانسته هایت را زیر سوال ببرد و با یک پیشنهاد مسخره بر افسرده گی ات تیر خلاصی بزند . آخ که زهی خیال باطل این مملکت ارزش فداکاری و این ملت ارزش خدمت ندارند و آخرش راه رفتنی را باید رفت ...

 

   

    

آرزویم این است

نتراورد اشکی در چشمان تو هرگز

مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ی هر روز

تو عاشق باشی

عاشق آن که تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

تو را دوست بدارد به همان اندازه

که دلت می خواه...

+نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت18:30توسط سه یوان | |